تبلیغات
ناگفته های رویا - یاددارم ...

ناگفته های رویا

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد گهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه وظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی سپس بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید

+نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت10:44 ب.ظ توسط رویا | نظرات |