تبلیغات
ناگفته های رویا - شبهای بی پایان

ناگفته های رویا

از این شبهای بی پایان
چه میخواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشویید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده ...
به رنگ آتشی سوزان تر از حرم نفسهایت
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی
نه دلسوزی
نه حتی یاد دیروزی ...
هواتلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شب گردی دیرین
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک میریزی ؟
ببارو جان درون شاهرگهای کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم .
ببار امشب
که تنهاآرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی !
و دیگر من نمیخواهم از این دنیا
نه همدردی
نه دلسوزی
فقط یک چیز میخواهم !
وآن شعری
به یادآرزوهای لطیف و پاک دیروزی
...

+نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت09:12 ب.ظ توسط رویا | نظرات |